خرید بک لینک
تراس می ترسد

و چشمانش را می بندد

مثل زمانی که می گفتی

چشم بسته بپر.....

طناب آخرین سیم هایش

را به نوازش باد می خواند

پیران هایت را

از حبس گیره ها

رها میکند

اما حالا که تمام گفتنی هامان در هوا

رسوا شده

حالا که کلمات بیرون ریخته اند

و به خورد لاشخورها ی کوچه رفته اند

آنقدر دروغ می گویم

تا هوا کثیف شود

ابرها بغض کنند

تو را از تنم بشویند

جلوتر نیا

میخواهم بپرم

به باغی که کفتارها پیراهنت را غصب کردند

جایی که چند کرکس کروکی هیکلم را می کشند

یک کوچه

و چند آژیر

که برایم زجه می زنند

برچسب: نویسنده: محمد رئیسی تاريخ: سه شنبه 1 بهمن 1392 ساعت: 18:35

صفحه بندی