هنجره اش صدایم میکند
گاه به سویم موهایش بال می زند
که لباسش پاره شده
محافظش بودند
جاده ای ساخته که در اولش سر تکان می دهد
که هر بار به سویش می دوم
محو نگاهش می شوم که روی بر گردانده
آسفالت را خیره کرده
دست به سینه نشسته بود
که باد آرامش می کرد
و در خیالش مرا سوزانده بود
و آتشی گرمش می کرد
برچسب:
نویسنده: محمد رئیسی