...
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 22:10
چشمهآیـَـم رآ بــِﮧ اُمید دیدن تــُو مے بـَـندَم ...در ماوَراے خیآلجآیے ڪِـﮧ هیچ ڪـَس" هیچ ڪـَس "نـَـتـَـوآنـَـد تـــُـ♥ـو رآ از مـَـن بــِگیرد...پ.ن: ونوسم امروز دلتنگیم به نهایت رسید طوری که واقعا نمیتونم وصفش کنمفقط از خدا خواستمتمیدونم امروز اشک خدا هم در اومد
برای ونوسم...
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 22:10
این هــــوا ، هـــــوای ـ خوبی است برای ...د لـ ــتـ ــنـــگ بودن !...من بغــــض هایم را با روح ـ زخمیم می آورم ..!تو آغــــــوشت را ......با بــــــوسه هایت ...بگــــــــــذار دست کشیدن از تــــو همچنان غیر ـ ممکن باشــــد !
...
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 22:10
تــ♠ــو پلکــــ میزنے و مــــטּ . . .בلمــ تنگــــ مےشــوב . . .برآے / چشمــآنتـــ...!!!
...
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 22:10
عزیزممی دانی؟خواستنتنه …!!!خواستنت با تمام وجودآن هم وقتی دوریکه سایه ات هم از این حوالی نمیگذردچه دردی دارد؟عزیزمنخندبه خدا تمام لحظه هایم درد داردتو که نمی دانیتنها قدم زدنمیان دو نفره ها در پارکآن هم وقتی دل اسمان برایت گرفته استچه دردی داردعزیزمنخندتمام لحظه هایم درد داردکاش می دانستیارزوی خوشبخ...
...
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 22:10
" زندگـــــی "معنـــی پیچیده ای نــدارد !همین که " تـــــو " باشــی . . .این ، تمـــــــام زندگی است ...!!!
...
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 22:10
آهـــآﮮ زمستــآלּ ! פـَــوآسَتــــ جَمــع بـــآشـב ... ڪـﮧ בور ِ تـُـو وَ تَمــــآمـ ِ شآعـــــرآלּــﮧ هــآ رآ פֿـَـط פֿــوآهـَم ڪشیــــב ...! اَگــــر بـآ آمـَــــבלּ ـَتـــــ ... او ... פـَـتّــی یڪــ سـُـــرفــــﮧ ڪُنــــב ...!!
...
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 22:10
دلم که میگیرد بی حوصلگی امانم را میبرد؛ روی مبل ولو میشوم و کانالهای تلویزیون را بالا پایین میکنم گاهی ناخوداگاه شماره ات را با کنترل تلویزیون میگیرم وای، امان از لحظه ای که به خودم می آیم
...
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 22:10
هـ ـرشـ ــبـ از پـ ـشـ ـتـ صـفحـﮧ ے کـ ـوچـکـ مـوبـایـلـمـ בر آغــوشـ مـیـگـیـرمـتــ و نـ ــمیـבانـ ــے چــ ــﮧ آرامــشــ ــیــ ــســ ــتـــ هــمیــטּ آغــــوشـــ פֿـیالــے...
ونوسم...
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 22:10
من اما از تو ممنونم همین که هستی و گاهی مرا به گریه می اندازیهمین که هستی و گاهی به یادم می آوری چقدر تنهایم !
...
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 22:10
یه روزایی ...یه شبایی ...به یه آدم خیلی خاصی احتیاج داری !گوشیو برمیداری و شمارشو میگیری ، اما میدونی بی فایدس !اینقده دلتنگ ودلگیری که یهو بخودت میای ! میبینی خیره شدی به صفحه ی خالی بیجواب ...اشکات سرازیر میشن ...بعد باخودت یه جمله میگی : اون همه دوست داشتن ، چرا اینجوری شد ؟
...
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 22:10
دلــَم میخـواهد جـا خـوش کنــَمدر دنـج تریــن جای ِ کافــه ایسیــگار پشـت ِ سیـگار دود کنـَم وکـَکـَم هم از رفتـنَش نگــَزد ...بعــدش یـِک فنجــان قهــوه ِ تلــخ ِ تلــخ سفـآرش بدهَم وبا تلــخی ِ وجــودم سـَر بکـِشَم ...بعــدَش کـه تلخــی تمــام ِ وجـودم را گرفـت ,اشــک هایـَم را پـآک کنــم وآن لبخن...
...
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 22:10
دیـگـر نـبـودنـتبـه هـیـچ کـجـای دنـیـا بـر نـمـی خـورد . .قـسـمـت را بـه هـر زبـانـی کـه بـنـویـسـیقـسـمـت خـوانـده مـی شـود شـبـیـه صـف هـای جـدایـیکـه هـمـیـشـه بـرای مـا خـلـوت اسـت !بـبـخـش کـه نـمـی تـوانـم بـرای جـای خـالـی اتشـعـر بـنـویـسـم . .دسـتـم بـنـد اسـتبـنـدِ رگـی کـه خـون اش بـنـد ...
ونوس...
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 22:10
بیا می خواهم رازی را بگویم . . پسرها عروسك ندارند، درد دل كردن و حرف زدن را یاد نمی گیرند، نگاه كن فقط بلدند أسباب بازیهایشان را پرت كنند، پسرها اشك هم ندارند، می ترسند مردیشان زیر سوال برود، می شنوی؟؟ ته صدای فریاد شان گریه ای بی صدااست . با یك اغوش ساده می شود قلب هر مردی را به دست اورد، نگأهشان ك...
یک شعر
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 18:35
تراس می ترسد و چشمانش را می بنددمثل زمانی که می گفتی چشم بسته بپر.....طناب آخرین سیم هایش را به نوازش باد می خواندxa0پیران هایت را از حبس گیره ها رها میکنداما حالا که تمام گفتنی هامان در هوارسوا شده حالا که کلمات بیرون ریخته اندو به خورد لاشخورها ی کوچه رفته اندآنقدر دروغ می گویم تا هوا کثیف شود ابر...
سرنوشت
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 18:35
در آسیاب های علفزارxa0با بادی از بوی علف هاموهای درختی سبز.....دختری بر لب نیل اشکانشبا چشمانش فال میگیردxa0نحسی را در میان موج ها غرق می کندوهر بار غروب خورشیدxa0سراغ شکوفه های خاردارش می رود xa0آوازی از نورxa0برایشان می خواندبا کلماتی از رنگ رزxa0تا توهمیxa0از بوی عشقدر لبانش سرخ می شوددر عرق پیشا...
مزرعه خیال
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 18:35
تا انگورهادر شکر آب های دلمحل شوداین مزرعهxa0در دهان این کشاورزxa0وxa0آن کارگرxa0سیگاری روشن می کندxa0تا ریشه هایش . . . .xa0و کشاورزان آنقدر عرق می ریختندxa0تا شراب تنشانکه در سوختن خوشه هابخار شد
یک شعر
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 18:35
نمی دانم این فندکxa0چند بارxa0جرقه خوردکه دریاxa0بوی نفت گرفتاین شعر استخراج شداز درونم چند دریای دیگراقیانوس...که سیاهش کردندرد پای نفت کش ها راپاک می کنم از لاشه ی سطر هاکه در مشتم پخش شدجوهرشقطره قطرهپایان شعر رامی چکانمشعر کاری اشتراکی بین من و ایمان رهبر است
ظلمت پوچ شده ......در این باغچه نور بر'ده ای است
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 18:35
این درختبا آهنگ غمگین بادخشک شده سایه اش آویزان فرار می کنداین چراغ برای چه تا آسمان سر کشیده؟ تا کی ؟xa0بر این باغچه نور می پاشدحرفهام در دود سیگارم سرد می شوددود.....فقط مرا خیس می کنددر این باغچهنه درختی نه آینهنه هیچنه وجود....وجود داردنه خود را می بینم نه آن بچه که سر به زیر در خاکxa0استخوان می...
سایه
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 18:35
افتاده دنبالمسایه کودکی که گره زده دستانش رابه لرزش تابپیچیده دور سرشسوزش بادجا خوش کرده xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 بوی سیبxa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 بوی میوهxa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa...
کلبه ی چوبی به خود فرمان مرگ میدهد........ تا جنگل را چراغ باران کند
-
تاریخ: 1392/11/1 ساعت: 18:35
از چراغ خجالت می کشم اگر روشن شودمن هنوز خیسمشاید بوی نفت اتاق را زندانی کردهولی سایه ات از پشت پنچره راه فرار نشان نمی دهدفقط آتش های ساختگی به سویم پرتاب می کندهیچ راه فراری نیست